از روز مادر گذشته! به روز پدر مانده! نمیدانیم چرا حالا دچار نوشتن شدیم! شاید به خاطر مطلبی بود که در وبلاگ این آقای علیرضا خواندیم-مشتری رباط! که وقتی نیست به ما که رفقایش هستیم سر میزند!- رباطی نوشته بود که نمی داند چرا اینهمه که آقایان٬ خانمها را در روز زن تحویل میگیرند -نگرفتنشان همان یک روز هم بهتر است!- خانمها٬ آقایان را تحویل نمیگیرند در روز پدر! خواستیم بگوییم رباط جان -از میان ما رفته!- آخر روز پدر یک مقداری تازه پا گرفته و هنوز خیلی جا نیفتاده! هی این مطلب تو ذهنمان وول میخورد که یاد خیلی وقت پیشها افتادیم! یاد آن وقتهایی که اصلن روز پدری نبود به گمانمان! حدس میزنیم! دلیل هم داریم! به گمانمان ماله سالهای ۷۰ بود! یادمان می آید که همان روز کذایی مذکور رفتیم و کتاب "کنیز ملکه مصر" را که دو جلدی بود برای باباهه خریدیم! ما از همان موقع ها خیلی دوست داشتیم فرهنگی برخورد کنیم! البت بماند که بعدن فهمیدیم باباهه قبلن کتاب مذکور را خوانده بودند و ما کلی کنف شدیم و همه کتاب خریداری شده توسط ما به اسم باباهه را خواندند الا خودش! این هم که میگوییم آن موقع ها هنوز روز پدر باب نشده بود! یا شاید مد نشده بود یا هرچه٬ یادداشت تخماتیکی است که یادمان است در صفحه اول کتاب نوشته بودیم و سالها بعد که به میزان تخماتیک بودنش پی بردیم -یا شاید به دلیل تیره و تار شدن روابطمان با باباهه بود! نمیدانیم- به هرحال آن صفحه را کندیم! حال یادداشت کذایی: "پدر عزیزم من این هدیه را به مناسبت روز تولد حضرت علی که به نظر من روز پدر است به شما تقدیم میکنم. از طرف دختر شما چرندگو"!!!!! اوهه! فکرش را بکنید! اصلن حالا که فکر میکنیم میبینیم خودما بودیم که این روز را پایه گذاری کردیم!هه!
روز مادر امسال ما هیچ هدیه ای تهیه نکردیم! اصلن که چه! خیلی هم تصمیم گرفته شده بود! اما نمیدانیم چرا یکجاییمان هی ناراحت و معذب(؟) بود هی! اما ما خیلی مقتدرانه پشت دستی به دهانش کوبیدیم تا از این معذبیت در بیاید و خفه خون بگیرد! که گرفت! اما هنوز معذب میباشد! به تخمی که نداریم حوالتش میدهیم! روز پدر هم که هه...!
اما این دو روز یا بهتر بگوییم فاصله ی این دو روز برای ما خیلی خاطره انگیز است! مربوط به سال ۸۲ میشود! اوهه چه پیر شده ایم ها خودمان خبر نداریم! چه خاطراتی که نداریم! آن هم مال سالهای اینهمه دور! یادمان می آید که آخرهای ترم اول و آخر انیمیشنمان بودیم! سرکار هم که میرفتیم! کلن از خرکیف بودگی برخوردار بودیم آن روزها که یک اتفاق دیگر خرکیف بودگیمان را کامل تر کرد! یادمان نیست دقیقن خود روز مادر بود یا یک روز قبلش یا یک روز بعدش! به هرحال مثبت و منفی روز مادر بود! یادمان می آید که داشتیم از سرکار میرفتیم که برای مامانه کادو بخریم! یکمی ته خاطرمان است که بیشتر به خاطره خواهره بود این اقداممان! حوالی میدان ولیعصر بودیم! داشتیم میرفتیم که یک هو یک شازده ای پرسیدند ببیخشید ساعت چنده! و ما هم جواب دادیم! یادت هست! و بعد سر صحبت باز شد! یادت هست! و بعد با هم رفتیم داخل یک پاساژی و با هم یک عطر انتخاب کردیم و من در عطر مذکور را به دماغ تو کوبیدم که میخواستی بویش کنی! یادت هست! تو به خانم فروشنده گفتی فاکتور بنویسد که بدانند چقدر پول دادایم و من به خانم فروشنده که هاج و واج تماشایت می کرد خندیدم و گفتم که شوخی میکند! یادت هست! بعد قرار چند روز بعدش را گذاشتیم! پارک ملت! دم در ورودی! بعد از کلاس ما! یادت هست! تو آن روزها در بخش خبرهای خارجی خبرنگاران جوان بودی! یادت هست! خیلی زیاد یادمان نمی آید از آن روزها فقط به یادمان سپرده ایم که خیلی خوش بودیم آن روزها! مسلم تو یادت نیست! یادمان هست که روز تولدمان با هم به رستوران رفتیم که خیلی شیک بود اما غذایش خیلی مزخرف بود! من پیتزا سفارش دادم و تو استیک! که هر دو خیلی بد بود! من میهمانت کرده بودم یادت هست! بعد تو قرار روز بعدش را گذاشتی که باهم برویم برای من کادو بخری! یادت هست! که قرارمان پارک ساعی بود! که من دیر رسیدم و چاپ عکسها را بهانه کردم و قول دادم که عکسهای عروسی ات را خودم چاپ کنم! -راستی عروسی کردی! با همان دختره که میگفتی خیلی تو را میخواهد و تو او را نمیخواهی اما دلت برایش میسوزد! همانی که یک بار برای تو خودکشی کرده بود! همانی که فقط به این امید زنده بود که تو روزی سه بار بهش زنگ بزنی و حالش را بپرسی! همانی که آن اوایل که با هم دوست شده بودید برایت نامه که مینوشت کلی حال میکردی! این ها را روز آخر گفتی یادت هست!- یادم می آید که تمام طلا فروشی های کریم خان را گشتیم و من هی می گفتم که نه! -خر بودم آن روزها!- یادم است که یک شمایل دیدیم که نماد ماه تولد من بود و با اینکه خیلی دوستش داشتم و هنوز که هنوز است چشم دنبالش است باز گفتم نه! بعد رفتیم که ناهار بخوریم! مرغ سخاری مزخرف! تا سفارشمان حاضر بشود تو رفتی و یک جفت گوشواره ی حلقه ای خیلی جواد برایم خریدی که به هر که نشان میدادمش میخندیدم و میگفتم شبیه این برده ها میشود با اینها! دیگر خیلی یادم نیست! فقط روزی را که زنگ زدی و گفتی که دیگر نمیتوانی با من باشی را یادم هست! که من وقتی پرسیدم چرا گفتی که نامزد داری و قرار آخر را گذاشتیم که توضیح بدهی! که من شبش رفتم روی پشت بام! یادم می آید ماه کامل بود! هنوز هم ماه کامل را که میبینم یاد تو می افتم! کتاب حافظم را هم بردم! کمی اشک ریختم! از دست خدا شاکی بودم که چرا! با اینکه دوستت نداشتم٬ ام دوست داشتم با تو باشم و از اینکه داشت بهم میریخت شاکی بودم! خواستم تا صبح روی پشت بام بمانم و حافظ بخوانم! نمیدانم چقدر آن بالا بودم٬ اما خیلی زود متوجه شدم که من تخم این کارها را ندارم و برگشتم پایین و خوابیدم! یادم است وقتی آمدم سرقرار ندیدمت و برگشتم! کلی شاکی! بعد تو زنگ زدی که چرا نیامدم و من مجبور شدم دوباره آن نیم ساعت راه را که برگشته بودم برگردم! وقتی دیدمت خیس عرق بودم! یادم است که کتاب "شازده کوچولو" را برایت خریده بودم و گوشواره هایی را هم که برایم خریده بودی آورده بودم! یادم است که یک مقداری راه رفتیم و تو حرف زدی و حرف زدی از نامزدی که رسمی نبود و دلت هم با او نبود اما میترسیدی که به او نه بگویی! که دیگر خیلی یادم نیست! اما یادم هست که گفتی تسبیح به انگلیسی چه میشود! یادم نیست چه می شد! اما یادم هست که از قول حضرت همان مثل معروف هرکه به من یک کلمه آموخت مرا بنده ی خود کرد را گفتی و گفتی که تو الان بنده ی منی! -من منظورش بودم!- یادم نیست برای چه گفتی این را و بعدش چه گفتی! یادم است که دیگر من گفتم که نمیتوانم بیشتر از این حرف بزنم و خداحافظی کردیم! یادم است که آن روز٬ روز پدر بود! یادت هست!
ای کسی که خودت را به خودت فروخته ای! تو تا ما را به فوت ندهی٬ فوت نمیشوی! درست بگو بدانیم چه شده اید اگر که میخواهید که بدانیم! بگویید چه کنیم! یا چه میتوانیم که بکنیم!
.......................
دکتر جان حواسمان(؟) به شما هست ها! هنوز داریم که تصمیم میگیریم! البت یک مقداری هم تقصیر خریت این کامپیوترمانن است! :ی
برای دوستی که در تبعید و تنهایی به سر میبرد! چه شده اید! ما که نمیتوانیم برایتان کامنت بگذاریم بس که این کامپیوتر ما خریتش زده بالا این روزها! شما بیایید بگویید چه شده اید! امدیم دیدیم خبری نبود در وبلاگتان! از سره تبعید شدگی است آیا! ما را بیخبر نگذارید ها! این روزها دستمان به جایی بند نیست!
دارد کارمان به جاهای باریک میکشد!
از آنجایی که چینی ه بند زده دیگه ظرف نمیشه! رابطه بند زده هم دیگه رابطه نمیشه! تلاش بیهوده نکن جانا!
یعنی این پرنده ها که صبحها زر و زر می کنن! یا عصرا! فرقی نداره کلن! دلم میخواد همشو نو بگیرم بندازم جلو گربه!
خیلی جالب بود که یوسف با برادرانش پسرخاله هم بوده!
میبینید حتی خداوندگار هم در طی این سالها قوانینش را اصلاح کرده یا بهتر بگوییم تغییر داده!
بد نمیگذشته به این مردها ها! بفرما زن!
زنها چه طاقت داشته اند!
ما که یکی هم کم مان است! چه برسد به اشتراکیش!
یعنی به گمانمان دیگر باید قانون اصلاح شده به جای مرد چند زنه به زنه چند مرده تغییر بیابد!
ما این طوری بیشتر بهمان میچسبد!
ق.ن:من نمیدونم کدوم آدمی ساعت ۴:۳۰- ۵ بعدالظهر کولر رو خاموش میکنه که این مامانه میکنه! بابا به کولر میخواین استراحت بدین خوب یه موقع که هوا یخده خنکتر بدین! بعدم کولر غلط میکنه میخواد استراحت کنه! ۹ ماه سال خاموشه یه این ۳-۴ ماه که میخواد کار کنه اونم باید استراحت داد وسطش! مگه اون بخاریه بیچاره استراحت میکنه کل اون ۳-۴ ماهی که روشنه رو! جالبتر قضیه اینجاست که مامانه اصولن وقتی از خونه هم که میره بیرون کولر رو خاموش میکنه! چونکه تو رو میبینه که خوابی و احتمالن فکر میکنه نمیفهمی و یحتمل به خنکا احتیاجی نیست! یا اینکه به جهنم تو که شلغم هم به حساب نمیای پس کولر خاموش! یکی از مواردیم که خیلی حالگیری اساسی میباشد اون نیم ساعت صبحی که بیداری و میخوای پاشی که بری سره کار! از قصد ساعت رو نیم ساعت زودتر کوک میکنی که زودتر بیدارشی که یک کمی از حال و هوای رختخواب دم صبحت حالشو ببری که زرتی میبنی کولره خاموش شد! و تو که تازه از خواب پاشدی نه حال داری که پاشی روشنش کنی و نه دیگه لذتی تو کاره!
ق.اصل.ن: کلن در خانواده ی اهل کتابی به دنیا نیامدم! یعنی از اینهایی که می گویند لای کتاب بزرگ شده اند و با کتاب بزرگ شده اند و چه چه ها! کل کتابی که بیاد میاورم در خانه مان دیده باشم -ما اصلن در خانه مان کتابخانه نداشتیم تا وقتی که اینجانب کمی بزرگ شده و احساس کمبود کتابخانه را به عنوان نماد یک مقدار فرهنگ داشتگی در منزل حس کردم!- قرآن و نهج البلاغه و سری کتابهای دکتر شریعتی -زمان جوگیری انقلاب که توسط مامانه خریداری شده بود!- و یک سری کتاب مربوط به ۱۴معصوم -که انصافن خیلی به درد تحقیقهای مدرسه مان خورد- و یک جلد بوستان و گلستان سعدی٬ تاریخ ایران٬ بابک! تاریخ ادبی ایران! تغذیه و تربیت کودک و نهایتن دیوان پروین اعتصامی و شاید یکی دو جلد دیگر که اصلن یادم نمی آید! ما حتی یک حافظ نداشتیم! فکرش را بکنید! اولین کتاب حافظ را خودم خریدم! فکر میکنم ۱۲یا ۱۳ ساله بودم! نه اینکه هیچ کتاب نخوانده باشند ها نه! بیشتر قرض می گرفتند و در نتیجه کتاب در زندگیمان نقش زیادی ایفا نکرده بود! کلن کتابی جلو چشم نداشتیم!تا اینکه به دوران مزخرف راهنمایی رسیدم و آن موقع بود که به همراه دخترداییهای نازنین به کتاب خوانی از نوع کتابهای آبگوشتی افتادیم! همان موقع ها بود که کم کمک تب کتاب خوانی ما را گرفت و رفته رفته از فهیمه رحیمی و اینها به دانیل استیل خوانی ارتقاء پیدا کردیم! و کلن دیگر پایمان به نمایشگاه های کتاب باز شد و کمی حال و روز کتاب خوانیمان بهتر شد!
نمی دانم چه میشود که بین دو فامیل به یکباره اینهمه تفاوت ایجاد میشود! منظورم دقیقن بین خانواده مادربزرگ -که مسلم ما هم ادامه اش میباشیم!- و خواهره مادربزرگم است! اینهمه تفاوت فرهنگی! بین خانواده دو خواهر از کجا نشئت میگیرد!هر دو در یک شهرستان بزرگ شدند! زیر دست یک پدر و مادر! اتفاقن شوهر خاله جان هم از فامیل های بسیار نزدیکشان بوده! به طوری که مادر بزرگ ما و شوهر خاله جان -خدای بیامرزها!- به هم باجی و گارداش میگفتند! اما چه میشود که فرزندان خاله جان یکی مهندس میشود و یکی خلبان و یکی ماما و دیگر که کارمنده شاعر و همگی از ذوق قریحه خاصی برخوردار میشوند! چه میشود که همان شوهر خاله جان خدا بیامرز حسابی اهل کتاب و علم و سواد میشود و پایش به بلاد فرنگ باز میشود و چهار زبان بیگانه یاد میگیرد و بچه هایشان اینجور میشوند! -یادم می آید که یک موقعی با دختر خاله جان که در واقع دخترخاله مامانه میباشد راجع خیام میگفتیم! و من گفتم که خاله من تازه ۴-۵ سال است که خیام را اینجور شناخته ام و ایشان فرموند که از ۱۴ سالگی اشعار خیام را حفظ میکردند و ما هی فکر میکردیم که که چرا خاله جان که از مامانه هم چند سالی بزرگترند باید که از این سن خیام را شناخته باشند و ما تازه چند سال است که خیام میخوانیم و کتابش را خریده ایم و مامانه تازه با خیام توسط ما باید که آشنا شده باشند!- و فرزندان آن یکی خواهر اینهمه دور از علم و کتاب! که حتی مادر بزرگ -نمیدانیم خدایش بیامرزد یا که نه!- مامانه را در سن ۱۱سالگی تاز بگذارد که برود مدرسه! دایی بزرگه خدایش بیامرزاد که اصلن سواد نداشته با اینکه بازاری بوده و کلی اهل معامله و اینها اما خوب سواد نداشته اما جالب است که ریاضیش در حد ضرب و تقسیم و جمع و منها خیلی خوب بوده -ما که یادمان نیست اما میگویند در حد ماشین حساب بوده سرعتشان!- خاله جان که فقط سواد قرآنی دارند! -ما اصلن نمیفهمیم چطور میشود که یکی میتواند قرآن را از رو بخواند اما نمیتواند همان حروف را در متون فارسی بخواند چرا واقعن!- دایی جان بعدی که خیاط تشریف دارند و جالب اینکه مثلن دستی هم در علوم خفیه دارند و کلی مرید و اینها و التماس دعا! -فقط نمیدانیم چرا یک فکر به حال زندگی خودشان نمیکنند!- دایی جان آخری که انصافن خیلی هنرمند میباشند بالقوه اما ما هنوز هم نمیدانیم ایشان بالاخره چه کاره اند و از کجا نان در می آورند! -انصافن نقاش و خطاط ماهری هستند بدون آموزش دیدگی و حقیقتن دست پختشان هم خیلی خوب میباشد و کلی سفره آرایی شان دهان آدم را به سقف میچسباند! هرچه ما میگوییم دایی جان حیف است! ملت به زور با آن کج سلیقگی شان خودشان را هنرمند مینامند و کارهایشان را به خورد ملت میدهند! شما که خداداد دارید! آقا جان بیایید جدی بگیرید این قضیه را٬ انگار که یاسین میخوانیم!- مامانه هم که جای خود دارد! بیچاره را به زور در ۱۱سالگی با التماس گذاشته اند مدرسه! خودشان هم خریت کرده در ۱۵سالگی با باباه دوست شده و در ۱۷ سالگی ازدواج کرده اند! و در ۲۱ سالگیشان هم پای مای بخت برگشته را گشودند به این دنیا!! یکی نیست بگوید خدایا تو که میخواستی ما را بیافرینی٬ نمیگویم این مملکت نه فرانسه یا اسپانیا چرا نیافریدی! حتی نمی گوییم چرا در یک خانواده پولدار و تحصیل کرده و اینها چرا نیافریدی! ما تمام حرفمان این است که تو که میخواستی بیافرینی خوب ما را می انداختی خانواده بغلی! چه میشد! تفاوتش فقط یک مادر بزرگ بود! این خواهر نه آن یکی!
حالا گیریم که خانواده مادری ما هم -اصلن راجع به خانواده پدری نمیخواهم بحث کنم دیگر!- ذوقی و استعدادی دارند اما چه فایده که هیچ بالفعل نشده است! این میشود که نوه خاله جان که هم سن ما میباشد تقریبن٬قصد عزیمت به انگلستان را دارند و کلی دم از فرهنگ و ادب میزنند و ما تمام تلاشمان این است که حقوق سرماهمان را جوری خرج کنیم که نهایتن یکی دو کتاب بخریم و ....!!
ا.ن:چه میخواستیم بنویسم و چه نوشتیم! میخواستیم از مراسم شروع کتابخوانی چخوفمان بنویسیم و چه گله گذاریهایی کردیم!
گفته بودیم که یک کتاب "بهترین داستان های کوتاه چخوف" خریده ایم دیگر و گذاشته بودیم که طی یک مراسم خاصی آغاز به خواندنش کنیم! امروز احساس کردیم که وقتش است! با اینکه تنها نبودیم اما حس کردیم که بیش از این صبر جایز نیست! خصوصن که "شاه گوش میکند"مان هم دارد که تمام میشود و این چند داستان اخیر آن کیف داستانهای ابتدایش را ندارد! این شد که تصمیم گرفتیم که بخوانیمش! مواد لازم برای مراسم افتتاحیه: دو نخ سیگار٬ آشپزخانه ای که تک و تنها در آن بنشینی دمی! یک بشقاب گیلاس درشت قرمز هوس انگیزه چخوف خوان آور٬ شربت سکنجبین به میزان لازم با یخ اضافی! و بدین ترتیب چخوف آغاز میشود با مقدمه و ترجمه ی احمد گلشیری! خوبیش هم اینجاست که حالا حالاها داستان داری برای خواندن!
م.ن: این روزها خواهره مشغول چه تجربیاتی که نمیباشد! امیدواریم که تلخ نباشد و گران تمام نشود برایشان!
دختر خاله
غم
غصه
عقده
عقب ماندگی
من هم میتوانستم
دوست گه مسخره بابا پولدار
خجالت
کاهش اعتماد به نفس
پول
بی پولی
مامانه خسیس
کیف
لذت
روال عادی
فرصت
از دست رفته
حس بد
جبران نشدنی
لحظات از دست رفته
یک دنیا خاطره
متفاوت
حالا چی کار کنیم
جاده خاکی
از جاده خارج شده
منحرف
در حال پرت شدن
دور برگردون کجاست
پنچر شدم
لاستیک زاپاس دارین!
کارت بنزین به ما نرسید
فرسوده بودیم
فقط برگشت به ۷ سال قبل
تف به گور روزهای گذشته
تف به گور روزهای از دست رفته
تف به گور فرصت ها نداشته
تف به گور آرزوهای داشته
دم را غنیمت شماریم!!
چه باید کرد
سهم منو کی خورده
باباهه بی پول
چاله چوله
چاه پرنشو
برنامه ریزی؟!
از ما گذشته دیگه
.
.
.
کیسه بوکس دارین؟؟!
میتونی خودتو جای بچه جوجه تیغی بذاری که آرزوش تو استخر توپ بازی کردنه؟!
فقط میخواستم ببینم میتونی یا نه!
........................
انقدر از آدمایی که خودشونو گه میکنن بدم میاد!
...............
پ.ن: هرچه میکشیم از دست گشادی این ساقیان سیمن ساق و کمان ابرو میباشد!
....................
منتظر پیشنهادات بی شرمانه شما هستیم!
خدا خر است!
من خرم!
دختر عمه خر است!
شوهر دختر عمه خر است!
خدا خر است!
مامانه خر است!
باباهه خر است!
خواهره بچه است اما خر است!
خدا خر است!
من خرم!
آقای رئیس خر است!
خانوم رئیس خر است!
آقای همکار خر است!
خانوم همکار خر است!
ارباب رجوع خر است!
خدا خراست!
من خرم!
....
پ.ن: این نوع خر اصلن و ابدن از نوع ذوق مرگی خری نمی باشد!
آخه چرا نمیشود در این مملکط رفت دکتر زنان بدون اینکه هزار جور قصه تعریف کرد! چرا نمیشود رفت دکتر زنان و گفت که من مجردم! چرا نمیشود رفت دکتر زنان و هی در ذهن قصه نساخت که چرا مثلن از فلان تاریخی که زن شدی خانه ی شوهر نرفته ای! چرا نمیشود گفت که من زنم اما شوهر ندارم! چرا نمیشود به خانوم همکار گفت که من میخواهم به دکتر زنان بروم! چرا نمیشود به خانوم فامیل گفت که من رفتم دکتر زنان! چرا نمیشود به دوست جان گفت که من به دکتر زنان رفتم و هزار جور مسخره بازی در نیاورد و حقیقت را به شوخی بگویی و آنها بخندند فکر کنند که شوخی کردی! چه کسی بود که میگفت برای پنهان کردن یک چیز بهترین کار این است که جلو چشم بگذاریش! برای اینکه دست از سرت بردارند بهتر است حقیقت را بگویی تا که فکر کنند شوخی کرده ای! چرا!
...............
پ.ن: خانوم دکتر میفرمایند که اگر زود دست به کار نشوم ممکن است که دیگر بچه دار نشوم! نمیتوانستم ذوقم را نشان دهم! تمام طول راه به قصه ی آبگوشتی شوور خوب و زندگی خوب اما چون بچه دار نمیشی...! فکر میکردم!:ی ها راستی خانوم دکتر معتقد بودند که الان بهترین موقع بچه دار شدن ما میباشد کسی ر ح م اجاره ای نمی خواهد!خونه دار و بچه دار زنبیلو بردار و بیار!
پ.ن۲: چقدر از دکتر زنان رفتن می ترسیدیم و خجالت میکشیدیم! آدمی را تا که بچه میباشد از چه چیزهایی میترسانند و زمینه های خجالت کشی را درش ایجاد میکنند!
پ.ن۳: کاش دکتر متخصص شده بودیم! دوست نداریم اما درآمدش خوب است! ویزیت ۱۳۰۰۰ تومان خوب است دیگر برای جیم ثانیه! نه!
نمیدانیم از این ستون به آن ستون فرج است! مخرج است! از این ساعت به آن ساعت اتفاق است! تغییر است! چی فکر میکردیم چی شد است! که چه میخواستیم اما نشد است! که چه!
همین! چهار پنج ساعت تلاش! بیست و چهار ساعت اشتیاق! روزها هوس! انتظار! همه و همه به گه کشیده شد! به فا ک رفت! نمیدانیم اصلن چه شد! چرا شد! چرا این چنین میشود! می گویند هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست! خوب قبول٬نیست! که از دیدن و آشنایی و بودن هر آدمی منظوری هست! خوب قبول! یکی به ما بگوید این آقای پی بی دی تلپی افتادند وسط زندگی ما که چه! آن هم آن موقع که ما تصمیمات کذایی آن چنانی گرفته بودیم! خوب که چه! که نقشه های ما را نقش بر آب کنند! که مایی که می خواستیم فا حشه شویم٬ منصرف شویم! خوب شدیم! به اهدافمان که نرسیدیم! این آقای پی بی دی هم که آش دهن سوزی نبودند! گیریم که ما جدای رابطه شان با ما که افتضاح است٬ نمیدانیم چرا دوستشان داریم و دلتنگشان میشویم! اما خوب که چه! این که نشد که! نه آن چیزی که ما میخواستیم شد! نه بهتر شد! ایشان آمدند سر راه ما که بفهمیم که ناتوانیم در لذت رساندن به خودمان! که در به نفع خودمان بودن کارمان میلنگد! خوب اینکه چیز تازه ای نبود! ما همیشه برای همه تا جای ممکن مفید بوده ایم و خوب٬ الا خودمان! ها میخواستید که بفهمیم مساکسه مان هم جدای بقیه اوضاعمان نیست! خوب فهمیدیم! دستتان درد نکند! حالا که چه! دیگر چه کنیم! به ما بگویید که چه کنیم!ما که یکبار فنرمان را قطع کرده بودیم! دوباره عودت دادینشان که چه! بودن و نبودنش چه فرقی کرد! ها برای این بود که هر از گاهی ما از حالت بی تفاوت و پاچه بزی در بیاییم! که اگر لباس قشنگی دیدیم ذوق کنیم و بخریم برای دفعه بعدی که خواهیم دیدشان! که به فکر لوازم آرایش باشیم! که هی در ذهنمان باشد که دفعه ی بعد چه کنیم و چگونه حسمان را منتقل کنیم! اما بعدش چه! از دماغمان در بیاید! که هی ببینیم چه ناتوانیم در اجرای خواسته هایمان! ما که گفته بودیم اصلن نمی خواهیم دیگر! نه ایشان را نه کسان دیگر مثل ایشان را! حتی قبول کردیم که باشد فقط خوده مساکسه هم خوب باشد قبول! انتظار دیگری نیست! اینهم که نه! خودشان خوب باشند مساکسه نه! اینهم که نه! نه خودشان خوب باشند نه مساکسه شان! فقط پول باشد! این هم نه! برو بمیر دیگر! پس ما چه ایم این وسط! کاسه توالت! قبول! فقط محض مصرف دیگران! برای ریدن به ما! قبول! اما کاسه توالت هم میشکند! میشکنندشان! میبینی! اصلن نه سالم! کاسه توالت لجباز ندیده ای! ببین! چطور ندیده ای! حاصل کار خودتان است! ها میخواستی این قسمت لجبازی اش را هم ببینی! ببین! ببین که خوب کار میکند! کاسه توالتی که دیگر اجازه نمیدهد کسی رویش لم بدهد و بریند و برود! ببین! دوست داری نه! پس تماشا کن! ما که نفهمیدیم این چه نفهمی ای بود که شما کردید در خلقت ما! اما یک چیز را خوب میدانیم با تمام نفهمیمان! همه چیز زیر سره خودتان است! من یکی را نمیتوانید که گول بزنید! به جهنم که ما را آینده نگر و عاقبت اندیش نیافریدید! به جهنم که ماهیتمان با ظاهرمان یکی نیست! به جهنم که کاربردمان چیزه دیگری است! میدانیم که برای شما فرقی نمیکند! برای دیگران هم فرقی نمیکند! همان طور که برای آقای پی بی دی فرقی نمیکرد و نمی کند! اما یک چیز برایمان خیلی جالب است! چرای اینکه آقای پی بی دی سر راه ما قرار گرفت آنقدر برایمان جذاب نیست تا اینکه بدانیم ما چرا سر راه آقای پی بی دی سبز شدیم! حالش را داشتید برایمان تعریف کنید! از این به بعد غر میزنیم! نق میزنیم! نه میگوییم! هرکار که دلمان خواست میگوییم! به بقیه فکر نمیکنیم! به خودمان فکر میکنیم! همین است که هست! هان؟ میخواستید به همین جا برسیم؟ خوب رسیدیم! چی؟ نه؟! می خندید! این هم یک بازی دیگر ادامه ی همان بازی های گه قبلی است! چی؟ دلمان به زودی تنگ خواهد شد! هه! شما که دیگر خوب میدانید ما چه همه تودار میباشیم! تا به حال چقدر پا روی خواسته هایمان گذاشته ایم! هه شما دیگر چرا! باشد دیگر خدا جان! بچرخ تا بچرخیم! آخرش هم که سرما گیج میرود! باشد! ما که دیگر قصد چرخ برهم زدن هنگام غیرمرادم گشتن را از سرمان پرانده ایم! یعنی اگر یادتان باشد ما هیچ وقت ما تحت چرخ برهم زدن را نداشتیم! فقط خیلی جاها کله خرانه برخورد کرده ایم! یکهو خیلی چیزها را قطع کرده ایم! خیلی کارها کرده ایم که کسی شاید باورش نشود که ما هم بتوانیم اینگونه باشیم! خوب که چه! آشه شله قلم کار می خواستید! خوب ببینید دیگر! حالش را میبرید! خوب ببرید! هان؟ چی؟ آهان اصلن نمی خواستید چنین شود و یکهو اینجوری شد! فهمیدیم! یعنی فهمیده بودیم که ما را از نخاله جات ساخته اید! باشد! هرچه باشد شما فعلن خدایید! یعنی ما قبولتان داریم! باشد که روزی زورمان به شما برسد! یا دست کم زورمان به اجبار این روزگارتان برسد! ما هم راه خودمان را برویم آنگونه که دوست تر داریم نه آنگونه که برایمان خواسته اید!
فقط یک چیزی! شما چه شد که اینهمه با ما پدر کشته شدید! مگر شما هم پدر داشته اید! نمیدانم میدانید یا نه! اما این جا روی زمین هستند هنرمندان و نویسندگانی که تمام کارهایشان را -چه آنهایی که به نظر همه خوب است٬ چه آنهایی که به نظر خیلی ها خوب نیست!- را دوست دارند و میگویند که مثل بچه هایشان میماند! میخواستیم بدانیم که احیانن شما اینگونه نیستید! هان؟ آهان ما جز چرک نویسهایتان هستیم! اوهوم باشه! ممنون! خودمان فهمیدیم که نهایتن جایمان سطل زباله است! ولی ما خودمان به شخصه چرک نویس ها و اتودهای ابتداییمان را هم دوست میداریم ها! هرجور راحتید به هرحال! امیداوریم روزی دلتان برای ما تنگ شود و از اینهمه بازی ای که با ما کردید ...!! باشد باشد! خود دانید!
اعتراف میکنیم که از همین حالا دلمان برای قیافه شان تنگ شده! اما دوباره اینگونه رفتن را نه نه! نمیتوانیم!